تبليغاتX
به تو می اندیشم!

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهی

دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آروم

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیونه

که بیشتر از خودم قدرت و میدونم

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی چه شیرین

گذشتن

تازه می فهمم , تازه می فهمم

دارم میرم ته دیونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

 


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در چهارشنبه 1388/06/04 ساعت 22:15 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در شنبه 1388/02/12 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت


ماییم و هفت سینی که امسال

شش سین دارد!

چرا که سبزی حضور تو

در خانه نیست!!!


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در چهارشنبه 1387/12/28 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


زمین كه می غرد، آسمان به گریه می افتد

اما...

آسمان چشمانت كه خیره در برهوت نگاهم زل می زند

تنم را از ابتدای خویشتن تا انتهای خواهش می لرزاند

انقدر مات نگاهم نکن ای عشق ...

تحملش برایم سخت است !
 
قسمتی از کتاب "ذهن خطرناک یک انسان معمولی"
نوشته م.ص
این هم تصویر روی جلد کتاب!


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در سه شنبه 1387/11/01 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت


 

گاهی باید سکوت کرد.تنها دید و شنید!

 

 


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در سه شنبه 1387/07/23 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


چه انتظار عجیبی !!!
تو بین منتظران هم ...
عزیز من چه غریبی!!!
عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی نه وفایی
فقط نشستیم و گفتیم :
خدا کند که بیایی ...


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در شنبه 1387/05/26 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت


الهی !!!

 در سکوت افتاده ای بیش نیستم ،

 تو دلیل سکوتم را می دانی ،

  و چه آسان من را به آن محکوم می کنی...

 


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


خوب مرا نگاه کن، تو ای تمام دیدنم! خوبم اگر یا که بدم، دروغ نیستم این منم !!؟؟

 


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در جمعه 1387/02/27 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


تمام روز ، تمام ساعتها و تمام دقایق را می شمارم تا به سكوت برسم ..به شب ... به دنیای آرامش مغز و آنوقت است كه به یاد خودم می افتم ... چه مشغله ای ! كمتر فرصتی دست می دهد خودم را دوره كنم ...اظطرابی بی دلیل .. دلهره ای غریب و ترسی نا آشنا مرا در روز فرا می گیرد .. انگار كودكی را از مادرش جدا كرده اند ... نمی دانم چیست این اظطراب ! شب كه از راه می رسد روح تازه ام جسم خسته را به كناری می كشاند و نرم نرم سر از مغز من بیرون می كند و سرك می كشد و می گوید می خواهم ببینم دنیا چه شكلی است ! می رود .. می آید ... سرك می كشد .. می خندد ... به من كه همچنان نگاه می كنم ... خسته كه می شود چشم در چشم من می گوید ببین شب هم همان ترس روز را دارد ... شب كه از نیمه می گذرد ترس از تنهایی تو را ذره ذره می خورد ... راستی تو اگر بودی شب را بیشتر دوست داشتی یا روز ؟!


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در چهارشنبه 1386/12/15 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


همه می پرسند چیست در زمزمهء مبهم آب
چیست در همهمهء دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند که تو را می برد
این گونه به ژرفای خیال
چیست در خنده جام که تو چندین
ساعت مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر,نه به آب ,نه به برگ
نه به آبی آرام وبلند,نه به خلوت خاموش
کبوترها ,نه به این آتش سوزنده
که لغزیده به جام,من به این جمله نمی اندیشم
من به مناجات درختان هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک گل شقایق را درسینهءکوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
ردش رنگ و طراوت را درگونهء گل
همه را می شنوم می بینم من به این
جمله نمی اندیشم , به تو می اندیشم
به تو می اندیشم.....

 

تکراریه ولی من دوسش دارم


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در سه شنبه 1386/11/16 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت


ای همیشگی
دل به هیچ واژه ای نبسته ام
باز هم تویی
که می پرستمت...


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در یکشنبه 1386/10/23 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت