به تو می اندیشم!

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

                اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                               و به قدر نیاز تو فرود می آید

                                        و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

 

                                                و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۲۷ساعت 22:10  توسط یکی مثل تو  | 

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهی

دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آروم

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیونه

که بیشتر از خودم قدرت و میدونم

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی چه شیرین

گذشتن

تازه می فهمم , تازه می فهمم

دارم میرم ته دیونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ساعت 22:15  توسط یکی مثل تو  | 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۲ساعت 19:30  توسط یکی مثل تو  | 

ماییم و هفت سینی که امسال

شش سین دارد!

چرا که سبزی حضور تو

در خانه نیست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ساعت 11:59  توسط یکی مثل تو  | 

زمین كه می غرد، آسمان به گریه می افتد

اما...

آسمان چشمانت كه خیره در برهوت نگاهم زل می زند

تنم را از ابتدای خویشتن تا انتهای خواهش می لرزاند

انقدر مات نگاهم نکن ای عشق ...

تحملش برایم سخت است !
 
قسمتی از کتاب "ذهن خطرناک یک انسان معمولی"
نوشته م.ص
این هم تصویر روی جلد کتاب!
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۷/۱۱/۰۱ساعت 18:18  توسط یکی مثل تو  | 

 

گاهی باید سکوت کرد.تنها دید و شنید!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۳ساعت 19:17  توسط یکی مثل تو  | 

چه انتظار عجیبی !!!
تو بین منتظران هم ...
عزیز من چه غریبی!!!
عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی نه وفایی
فقط نشستیم و گفتیم :
خدا کند که بیایی ...
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۷/۰۵/۲۶ساعت 23:4  توسط یکی مثل تو  | 

الهی !!!

 در سکوت افتاده ای بیش نیستم ،

 تو دلیل سکوتم را می دانی ،

  و چه آسان من را به آن محکوم می کنی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۰۵ساعت 13:25  توسط یکی مثل تو  | 

خوب مرا نگاه کن، تو ای تمام دیدنم! خوبم اگر یا که بدم، دروغ نیستم این منم !!؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۷/۰۲/۲۷ساعت 16:26  توسط یکی مثل تو  | 

تمام روز ، تمام ساعتها و تمام دقایق را می شمارم تا به سكوت برسم ..به شب ... به دنیای آرامش مغز و آنوقت است كه به یاد خودم می افتم ... چه مشغله ای ! كمتر فرصتی دست می دهد خودم را دوره كنم ...اظطرابی بی دلیل .. دلهره ای غریب و ترسی نا آشنا مرا در روز فرا می گیرد .. انگار كودكی را از مادرش جدا كرده اند ... نمی دانم چیست این اظطراب ! شب كه از راه می رسد روح تازه ام جسم خسته را به كناری می كشاند و نرم نرم سر از مغز من بیرون می كند و سرك می كشد و می گوید می خواهم ببینم دنیا چه شكلی است ! می رود .. می آید ... سرك می كشد .. می خندد ... به من كه همچنان نگاه می كنم ... خسته كه می شود چشم در چشم من می گوید ببین شب هم همان ترس روز را دارد ... شب كه از نیمه می گذرد ترس از تنهایی تو را ذره ذره می خورد ... راستی تو اگر بودی شب را بیشتر دوست داشتی یا روز ؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۲/۱۵ساعت 21:19  توسط یکی مثل تو  | 

همه می پرسند چیست در زمزمهء مبهم آب
چیست در همهمهء دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند که تو را می برد
این گونه به ژرفای خیال
چیست در خنده جام که تو چندین
ساعت مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر,نه به آب ,نه به برگ
نه به آبی آرام وبلند,نه به خلوت خاموش
کبوترها ,نه به این آتش سوزنده
که لغزیده به جام,من به این جمله نمی اندیشم
من به مناجات درختان هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک گل شقایق را درسینهءکوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
ردش رنگ و طراوت را درگونهء گل
همه را می شنوم می بینم من به این
جمله نمی اندیشم , به تو می اندیشم
به تو می اندیشم.....

 

تکراریه ولی من دوسش دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۶/۱۱/۱۶ساعت 0:8  توسط یکی مثل تو  | 

مطالب قدیمی‌تر