آنه ! تكرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت ، وقتي روشني چشمهايت ، در پشت پرده هاي مه آلود اندوه ، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكي ات ، از تنهايي معصومانه دستهايت ، آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت ، و در گير و دار ملال آور دوران زنگي ات ، حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود ؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري ، در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي ، و آينك آنه ! شكفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار توست.

یاداوری خاطرات


 

نوشته شده توسط یکی مثل تو در دوشنبه 1385/11/23 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت