تمام روز ، تمام ساعتها و تمام دقایق را می شمارم تا به سكوت برسم ..به شب ... به دنیای آرامش مغز و آنوقت است كه به یاد خودم می افتم ... چه مشغله ای ! كمتر فرصتی دست می دهد خودم را دوره كنم ...اظطرابی بی دلیل .. دلهره ای غریب و ترسی نا آشنا مرا در روز فرا می گیرد .. انگار كودكی را از مادرش جدا كرده اند ... نمی دانم چیست این اظطراب ! شب كه از راه می رسد روح تازه ام جسم خسته را به كناری می كشاند و نرم نرم سر از مغز من بیرون می كند و سرك می كشد و می گوید می خواهم ببینم دنیا چه شكلی است ! می رود .. می آید ... سرك می كشد .. می خندد ... به من كه همچنان نگاه می كنم ... خسته كه می شود چشم در چشم من می گوید ببین شب هم همان ترس روز را دارد ... شب كه از نیمه می گذرد ترس از تنهایی تو را ذره ذره می خورد ... راستی تو اگر بودی شب را بیشتر دوست داشتی یا روز ؟!
نوشته شده توسط یکی مثل تو در چهارشنبه 1386/12/15 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اگر همیشه و همه جا تاریک بود , باز هم می نوشتم . شمع و دریچه ای دارم که با آن به دورها می نگرم!!!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
طراح قالب
POWERED BY